اخبار برگزیده

شَلَم شوربا

پرده‌ی اول

 

بیست‌ و نهم ژانویه اولین سالگرد حمله‌یِ تروریستی به مسجد مسلمانان در کبک‌سیتی بود. برنامه‌یِ بزرگداشت یاد قربانیان حادثه برای عصر اون روز بود و قرار بود ژوستن تخودو یا همون جاستین ترودو به همراه نخست وزیر کبک، شهردار کبک و چندتایی دیگه از مقامات استانی وکشوری هم حضور داشته باشن و حضور داشتن. این خیلی مهم بود که شخص اول مملکت بی واسطه بین مردم بود. دلگرمی بزرگی برای جامعه مسلمان کانادا بود و حس همبستگی رو بین کل جامعه بیشتر کرد. این نظرم رو بر مبنای مشاهداتم از حضور کبکی‌ها در برنامه می‌گم. هوا بسیار بسیار سرد بود، اما این مانع نشده بود تا مرد و زن، پیر و جوون و از هر آیین و دین و مسلکی نیان، گل و نوشته و شمع نیارن و با خبرنگاران در مورد این حادثه شوم حرف نزنن که: این اتفاق بیانگر رفتار کبک نیست، ما اینجاییم تا بگیم ما رو اینجور آدمایی نشناسید، اینجا خونه‌یِ همهایی هست که تصمیم گرفتن آزادانه و با صلح کنار هم زندگی کنن، ما با هرکسی که مانع این آزادی و صلح بشه مخالفت می‌کنیم...

تا شنید که امروز برنامه بزرگداشت هست آماده شد تا بریم. پارسال هم وقتی اتفاق افتاده بود دایم با من در ارتباط بود و از پوشش خبری که رسانه‌ها توی ایران هم ارایه کرده بودن کلی تحت تاثیر حمایت کانادایی ها از جامعه آسیب‌دیده و قربانیان قرار گرفته بود. همون‌زمان بود که فهمیده بود، پروفسور بالکاسمی از اساتید دانشگاه ما هم توی این حادثه فوت شدن. وقتی شب برنامه عپروفسور رو توی دست یه خانوم محجبه عرب دید کم کم گریه ش گرفت و اون خانوم که حس میکنم یکی از دوستان پروفسور بود هرچند که همسرشون نبود، چون همسرشون رو میشناسم رو بغل و چند دقیقه‌ای زار زار با هم گریه .

 

پرده‌ی دوم

دانشکده دو سال پیش بود که برنامه‌ای رو ترتیب داده بود تحت عنوان عصر فرهنگی یا بهتره ترجمه کنم عصر چندفرهنگی. بنا بر این بود تا ملیت‌های مختلف حاظر در دانشکده یک عصر دور هم جمع بشن و کشور، فرهنگ، غذا و رسومشون رو در حد توان! به همدیگه معرفی کنن. برنامه‌یِ موفقی بود و میزِ ایران خیلی درخشان ظاهر شده بود : که البته چیز بعیدی نبود وقتی توجه می‌کردیم که یک سوم جمعیت دانشجویان تحصیلا تکمیلی این دپارتمان ایرانی هستن!!

این تجربه موفق سبب شد تا دوباره دعوتنامه اجرای این برنامه رو دریافت کنیم و بچه‌ها به جنب و جوش بیافتن. وقتی پیشنهاد شد که هماهنگی‌ها رو من به عهده بگیرم به صورتی منطقی از زیرش شونه خالی کردم و تلاش کردم دانشجویان ورودی جدیدتر رو درگیر این کار کنم که خدا رو شکر چند نفر خیلی فعال و خوب برای قبول زحمت حضور داشتن. پیشنهاد کلی من اما این بود که میز ایران رو از یه میز صرف! غذایی در بیاریم کمی بیشتر روی جنبه‌های فرهنگی مثل صنایع دستی و هنر که اسمی توش داریم کار کنیم. خوب طبیعیه که پیشنهاد من رای نیاورد و میز ایران دوباره قرار شد میز غذا باشه : هرچند که نه خیلی مثل دو سال قبل.

طی این برنامه اما بچه‌های تونس که اونا هم جمعیتی حدود 10 درصد تحصیلات تکیمیلی رو به خودشون تخصیص میز غذای پر و پیمونی داشتن.

من حلوای سیاه درست کردم و به عنوان یک دسر برای مناسبت‌های خاص روی میز گذاشتم. روی حلوا هم با استفاده از خلال بادوم نوشتم "Peace for All" تا بتونم به مناسب خاصی که بزرگداشت یاد قربانیان حمله بود هم اشاره کنم.

هر کشور یک ارایه پنج دقیقه‌ای پاورپوینت هم داشت. کاری که چینی‌ها کرده بودن برای من جذاب بود. صفحه‌ای داشت که تمام خواسته‌های من از ارایه خوب رو شامل می‌شد. در یک اسلاید عناصر اصلیِ فرهنگ چینی رو به نمایش گذاشته بود. همه چیز یکجا. و در صورت نیاز به صفحه ای تکمیلی می‌رفت. پوشش، غذا، سبک معماری، خوشنویسی و ...

 

پرده‌ی سوم

تقریباً همون روزها و هفته‌های اول بود که به کبک‌سیتی اومده بودیم و با داریوش تصمیم گرفتیم پروفسور حبشیِ نازنین رو به همراه همسر دوست‌داشتنی‌ش نادیا دعوت کنیم خوابگاه به صرف یک وعده غذای ایرانیِ پسرپز :  تجربه‌یِ خوبی بود و در پوست خودمون نمی‌گنجیدیم مخصوصا بعد از کلی کمک که پروفسور حبشی به من کرده بود در مسیر رسیدن به دوره دکترا. از وقتی که دانشجوی فیصل شدم هم دوست داشتم تا دعوتش کنم و میدونستم که فیصلِ خوش‌خوراک هم احتمالا نه نمی‌گه، اما چیزی که مانع می‌شد رابطه‌یِ سبکِ شرقیِ استاد دانشجویی بود. شاید با یک استاد غربی بشه سریعتر رفیق شد و به اسم کوچیک صداش کرد، اما ما نه از فیصل رویی دیدیم برای این کار نه که طیِ جنگ‌هایِ خونینمون طی دوره تحصیل تونستیم به این موضوع فکر کنیم :

با شروع دوره‌ی پُست‌داک اما دیگه اوضاع فرق می‌کرد. رو همین منوال تصمیم گرفتم تا فیصل و همسرش رو هم دعوت کنم. طبق انتظار خیلی راحت قبول کرد هرچند که این اتفاق واقعا اتفاق باحالی بود. داریوش تا فردایِ مهمونی هنوز هم دوق و شوق داشت و کنجکاو بود بدونه برخورد فیصل چجوری بوده :

فضایِ خیلی خوبی پیش اومد و فیصل حسابی تازوند و بحث‌های داغی در مورد هنر، تاریخ، آشپزی و فرهنگ مصری و ایرانی و الجزایری زده شده. از تاسفش برای "الگویِ آموزشی" گفت و اینکه معلومات ما محدود به چیزی هست که بهمون تو مدرسه گفتن و متاسفانه همیشه اون درست ترین چیز نیست! از تئوری‌َش در مورد تناسخ روح و زندگی بعد از مرگ در مصر باستان. اما بامزه‌ترین بخش سوالش برای شروع بخش خوردن بود: خوب علی بگو چجوری باید این غذاها رو بخوریم، آیا آداب خاصی داره، یا میشه همه چیز رو با هم خورد :

دلمه درست کرده بود. اینجایی‌ها دلمه رو با نامِ دلما میشناسن و خودشون هم انواعی از دلمه‌ی رو دارن.فرانسوی‌ها به دلمه و کلا غذاهایی که در چیزی پیچیده شده باشه "فاخصی" Farsi میگن. اما خوب دلمه‌ی ما کجا و دلمایِ اینا کجا : هفت ماه قبل که رسید مونترال، سرِ راه برگشت به کبک از مغازه ایرانی خرید می‌کردیم که برگ مو کنسروی رو دید و خرید و هفت ماه طول کشید تا بالاخره دل و دینش رو یکی کنه و بپزه. برای جشن چند فرهنگی بچه‌ها تصمیم گرفته بودن تا جوجه کباب و کباب کوبیده رو هم به عنوان غذای ایرانی نمایش بدن. امین و سارا توی خونه شون بند و بساطی از قبل راه انداخته بودن و تراس رو جوری پلاستیک پیچ کرده بودن که تو سرمای منفی بیست و زیر بارش شدید برف می‌شد رفت تو تراس و روی زغال کباب پخت. رو این اساس به امین گفتم که هرچی تونست و کباب اضافه زد رو من می‌خوام. و خودم چیکار کردم؟ یک عدس‌پلوی با کوشت و کشمش مجلسی پختم که واویلا. کمی هم برنج زعفرونی برای کنار کباب، یک سوپ مرغ و قارچ ساده و ماست و خیار.

وقتی برای همسر فیصل میگفتم که ما ماست رو نه به عنوان دسر که به عنوان یه کنار غذا همیشه سر سفره داریم و مستقیم روی پلوها اضافه میکنیم و نوش جان، کلی براش جالب بود. وقتی که اولین قاشقِ عدس پلوش رو با ماست و خیار نوش جان کرد رو کرد به فیصل که ظرف اول رو تموم کرده بود و گفت: فیصل این یکی رو امتحان کن، و حتماً روش سسِ ماست رو بریز...

 

پرده‌یِ آخر

تراکمِ مهمانی رفتن و مهمانی‌گرفتن در این هفته‌های آخرِ منتهی به پایان سفرِ بیشتر شده بود. دو روز قبل از دعوت پروفسور حبشی ،فیصل و خانواده پذیرایِ یک جمعِ گرم و دوستانه و بزرگ بودم. با احتساب خودم و دوازده نفر آدم بودیم تویِ فسقلِ جایِ خونه‌یِ من. دکتر مشرقیِ عزیز رو دعوت کرده بودم که همراه با همسر و دختر کوچیکش اومده بود و پروین که از قدیمی‌هایِ کبک‌سیتی هست و جمع دیگه ای دوستان. یک مهمان خارجی هم داشتیم. ملانی. طیِ روزهایِ گرم تابستون حسابی برای خودش گردش می‌کرد و یکی از مکان‌هایِ مورد علاقه‌ش باغِ گیاهشناسی دانشگاه بود. در بخشی از باغ دانشجوهای کشاورزی و گیاهشناسی به کاشت و پرورش صیفی‌جات و گل و گیاه می‌پردازن و وقتی که محصول داشته باشن، محصولات رو به بازدیدکنددگان اهدا می‌کنن. یک روز با یه سبد پر از سبزی و کاهو اومد خونه و گفت علی یکشنبه ساعت 5 باید بریم باغ؛ من با دوستم قرار دارم! و من هاج و واج رو نگاه میکردم که تو چجوری با دوستت ارتباط گرفتی که قول و قرار دیدار بعدی تون رو هم گذاشتی!

یاد فیلمِ ریبا و دلنشینِ "خسته نباشید" افتادم اگه ندیدین با شدت زیادی توصیه میکنم تا تماشا کنید. یک اینکه فیلم کرمانی هست : و دوم اینکه واقعاً خستگی رو از تنتون در میبره. توی یکی از صحنه‌ها، توریستِ کانادایی چه تقارنی داره در دلِ یه قنات با چاه‌کنِ کرمانی‌ش قدم میزنه و اون به انگلیسی در مورد عظمت و زیبایی قنات میگه و چاه‌کن به فارسی از درد و دل‌هایِ خودش! مدت خیلی زیادی رو هم با هم همسفر هستن و به شدت از این مصاحبت راضی!

عرضم به حضورتون که یکشنبه راس ساعت 5 توی باغ بودیم که دیدم یکی از دور داره با آبپاش بزرگ به دست و کلاه آفتابی به سر میاد سمت ما و رو بغل و بوس که "آو مانداناااا" و من کماکان چشام گرد و هاج و واج! القصه، ملانی ما رو به گردش در باغ برد و هرچی از سبزیجات و خوردنی‌ها میدید از نوع غذاهایی که ما باهاشون درست میکنیم میگفت و در این موقعیت من داشتم زمین رو گاز میزدم تا بتونم ترجمه کنم! و ملانی هم همه ش روی شکمش دست میکشید و میگفت بسه من واقعاً دارم پس میافتم اینقدر که دوس دارم اینایی که میگین رو امتحان کنم.

مهمونی بعد از مهمونی میگفت خوب ملانی رو هم دعوت کن و توی هر موقعیت من دنبال این بودم که ملانی رو با گروهی دعوت کنم که توش چند نفری فرانسه حرف بزن وجود داشته باشه تا دوستمون احساس تنهایی نکنه! اونم تویِ مهمونی‌هایِ پر از حرفِ ایرانی :

این گروه گروهِ هدف بود. دختر دکتر مشرقی اینجا به دنیا اومده بود و فرانسه زبانِ اولش بود خود دکتر و همسرش هم خوب طبیعتاً خیلی خوب هستن در این زمینه! هرچند که با نمک و دلبرانه فارسی هم حرف می‌زد. پروین هم خیلی خوب به فرانسه مسلط بود و دو نفر دیگه از دوستان هم فرانسه خونده بودن و مشکلی در ازتباط پیدا نمی‌. هرچند که وقتی این گروه با هم مواجه شد بازم فارسی زبان اصلیِ مهمانی بود : توی همین مهمانی ما باز به مهمانی دیگه‌ای دعوت شدیم. خونه‌یِ پروین. 3 روز قبل از سفر ...

 

پ.ن 1

کارناوالِ زمستانی کبک شروع شده. کارناوال بخش‌های مختلفی داره و برای شرکت در اکثر بخش‌ها باید عروسک نمادِ کارناوال رو یک آدم برفی به اسم "اِفیجی" هست رو بخرید و به لباستون وصل کنید. البته برخی از فعالیت‌ها هم رایگان هستن و افیجی لازم ندارن اما خوب خیلی کمتر هستن و اغلب پولی‌هاش جاذبه بیشتری دارن. کارناوال یکی از بخش‌های خوب و پرطرفدار هست که رایگان و عمومی هست. مسیرهای مختلفی تعریف میشن و مردم در ساعت مقرر دو طرف خیابون قرار میگیرن تا کارناوال و رقصنده ها بیان و رد بشن. کل فرایند حدود دو ساعت طول میکشه. شعار کارناوال اینه: سر و صدا کنین! قراره همه شاد باشن و درگیر رقص و پایکوبی تا به زمستونِ سرد بگن ما زنده و گرمیم! من و حدود نیسم ساعت زود رسیدیم. و با اینکه وسایلی برای گرم شدن دست‌هامون توی جیب کاپشن داشتیم اما بازم سوز و سرما چیره بود. تا جایی که با عبور اولین بخش کاروان از جلومون طاقتش طاق شد و گفت برگردیم. تو راه، دیدیک که یک خونواده توی فضایِ جلوی خونه شون چند تا بشکه رو هیزم ریختن و به شکل بخاری علم تا گرمایی مطلوب ایجاد کنه و میز گذاشتن و بساط کباب و سوپ و آبجوشون هم به راه بود و داشتن خونوادگی با هم لذت می‌بردن. کاناوالیست‌ها! هم تک و توک میومدن بغل آتیش برای چند لحظه و خوش بشی می و میرفتن! مثل فشنگ خودمون رو رسوندیم به بشکه ها و غرق گرما شدیم و زود برگشتن رو یادش رفت. خانم مهربان به ما دو کاسه‌یِ سوپ تعارف کرد که مهربانانه رد کردیم. شب سرد، گرم و دلپذیری شد.

 

پ.ن 2

موزه تاریخ تمدن یکی از بهترین جاهایِ کبک‌سیتی هست. هرچند که تویِ این هفت ماه رو نشد که ببرم برای بازدید از موزه. اما دو سال پیش که گنجینه ای از مصر باستان رو آورده بود بارها به دیدنش رفتم و اینجا هم مطلبی نوشتم. امسال هرژه، خالق تنتن در کبک بود. صد البته که نه خود مرحوم، بلکه اصلِ کارهای هرژه و گل سرسبدش تنتن، میلو و کاپیتان هادوک. تازه الان هست که میفهمم چرا "TinTin" رو تن‌تن صدا میکنن! فرانسوی‌ها ترکیب‌های im و in رو اُن با نون ساکن و تو دماغی تلفظ می‌کنن.

در اثر همین مهمان شدن تن تن در شهر کلی مجسمه‌یِ یخیِ تن‌تنی در بخش قدیمی شهر قرار گرفته بود. این مردم بلدن چجوری همه‌چیز رو به همه‌چیز ربط بدن تا شادی برای خودشون خلق کنن.

داستان رو به سبک تنتن با چند تا عدر ادامه مطلب مصور می‌کنم :.


شَلَم شوربا

شَلَم شوربا

شَلَم شوربا

 


منبع این نوشته : منبع
آخرین جستجو شده ها